تبلیغات
شهدای عشق

افسران - شهید ابراهیم هـادی با دختـرانی که از او خوششان آمده بود چه کرد؟
باشـگاه کشـتی بودیم که یکی از بچـه ها به ابــراهیم گفـت :
ابرام جـون! تیـپ و هیکلـت خیلی جالـب شـــده. توی راه که می اومـدی دوتا دختـر پشـت سرت بـودن و مرتـب از تو حـرف میـزدند.
بعد ادامه داد : شلــوار و پیرهن شیـک که پوشـیدی، ساک ورزشی هم که دسـت گرفتی ، کاملاً معلومه ورزشکاری!
ابراهیم خیلی نارحت شد. رفت توی فکر. اصلاً تـوقع چنیـن چیزی را نداشـت.
جلسـه بعد که ابراهـیم را دیـدم خـنده ام گرفته ؛ پیراهن بلنــد پوشیده بود و شلوار گشـاد! به جای سـاک ورزشی هم کیسـه پلاسـتیکی دست گـرفته بـود.
تیپش به هر آدمی می خورد غیر از کـشتی گیر.
بچه ها میگفتــند : تو دیگه چه جـور آدمی هسـتی! ما باشگـاه میایم تا هیکـل ورزشـکاری پیدا کنـیم. بعد هم لباس تنـگ بپوشـیم. اما تو با این هیکل قشـنگ و رو فرم،آخه این چه لباس هائیه که میپوشی؟!
ابراهیم به این حــرف ها اهمیت نمی داد و به بچه ها توصیه می کرد: ورزش اگه برای خدا باشه، عبادته؛ به هر نیت دیگه ای باشه ، فقط ضرره.



طبقه بندی: خاطرات شهدا، دفاع مقدس،
برچسب ها: شهدا، شهید هادی، خاطرات شهدا، خاطرات شهدای دفاع مقدس، شهید ابراهیم هـادی، شهید اراهیم، ابراهیم هادی،

تاریخ : یکشنبه 15 دی 1392 | 12:33 ب.ظ | نویسنده : شهید کمیل
نظرات
... 5 دقیقه قبل از اینكه برم یكی دیگه اومد نشست بغل دستم ، گفت : آقا یه خاطره برات تعریف كنم ؟ گفتم : بفرمائید ! 
یه عكسی به من نشون داد ، یه پسر مثلاً 19 ، 20 ساله ای بود ، گفت : این اسمش عبدالمطلب اكبری هست ، این بنده خدا زمان جنگ مكانیك بود ، در ضمن كر و لال هم بود ، یه پسر عموش هم به نام غلام رضا اكبری شهید شده ،‌ غلامرضا كه شهید شد ، عبدالمطلب اومد بغل دست قبر غلام رضا نشست ، بعد هی با اون زبون كر و لالی خودش ، با ما حرف می زد ، ما هم گفتیم : چی می گی بابا !؟ محلش نذاشتیم ، می گفت : هرچی سروصدا كرد هیچ كس محلش نذاشت .
( بعضی وقتها این كرولالهایی كه ما می بینیم نه اینكه خوب نمی تونه صحبت كنه و ارتباط برقرار كنه ، ما فكر می كنیم عقلش هم خوب كار نمی كنه ، دل هم نداره ، اتفاقاً هم عقلش خوب كار می كنه ، هم دلش خیلی از من و تو لطیف تره ) 
گفت : دید ما نمی فهمیم ، بغل دست قبر این شهید با انگشتش یه دونه چارچوب قبر كشید ، روش نوشت : شهید عبدالمطلب اكبری ، بعد به ما نگاه كرد گفت : ‌نگاه كنید ! خندید ، ما هم خندیدیم ، گفتیم شوخیش گرفته ، می گفت : دید همة ما داریم می خندیم ، طفلك هیچی نگفت ، سرش رو انداخت پائین ، یه نگاهی به سنگ قبر كرد با دست پاك كرد ، سرش رو پائین انداخت و آروم رفت . فرداش هم رفت جبهه . 10 روز بعد جنازه اش رو آوردند دقیقاً تو همین جایی كه با انگشت كشیده بود خاكش كردند . وصیت نامه اش خیلی كوتاه بود ، اینجوری نوشته بود : 

بسم الله الرحمن الرحیم ، یك عمر هرچی گفتم به من می خندیدند ، یك عمر هرچی می خواستم به مردم محبت كنم ، فكر كردند من آدم نیستم ، مسخره ام كردند ، یك عمر هرچی جدی گفتم ، شوخی گرفتند ، یك عمر كسی رو نداشتم باهاش حرف بزنم ، خیلی تنها بودم ، یك عمر برای خودم می چرخیدم ، یك عمر . . .

اما مردم ! حالا كه ما رفتیم بدونید هر روز با آقام حرف می زدم ، و آقا بهم گفت : تو شهید می شی . جای قبرم رو هم بهم نشون داد ، این رو هم گفتم اما باور نكردید ! 

برچسب ها: شهدا، شهید، مزار شهدا، مزار شهید، شهیدی که مزارش را نشان داد، مزار شهیدان، شهید گمنام،

تاریخ : یکشنبه 8 دی 1392 | 10:13 ق.ظ | نویسنده : شهید کمیل
نظرات